z a h i m . i r
بلاگ


مهاجرت؛ رنج پنهان، meaning-making after displacement، سوگ پیچیده و دگرگونی هویت 🌍


meaning-making after displacement و هویت: پایه‌ای که منابعش تغییر می‌کند


کلید واژه: meaning-making after displacement در بررسی تجربه مهاجرت و دگرگونی هویت است.

مهاجرت؛ رنج پنهان، سوگ پیچیده و دگرگونی هویت 🌍

جنگ در اوکراین بیش از سه سال و نیم به طول انجامیده و در این مدت من با تعداد زیادی از کسانی که از خانه و زندگی‌شان جابه‌جا شده‌اند کار روان‌درمانی کرده‌ام. بخش زیادی از توجه عمومی به مسائل عملی مثل جابه‌جایی، امنیت و بقا معطوف است؛ اما در زیرِ این امور آشکار، زخم‌های عاطفی بلندمدت—مثل سوگ پیچیده، از دست دادن هویت و احساس بی‌تابعگی—وجود دارد که کمتر درباره‌شان صحبت می‌شود اما اثرات عمیقی دارند. 💔

به‌عنوان یک روان‌درمانگر که سال‌ها با افرادی که جنگ را تجربه کرده‌اند کار کرده‌ام، می‌خواهم از دیده‌ها و شنیده‌هایم بگویم: جابه‌جایی از درون آدم‌ها را دگرگون می‌کند و مسیر بهبود هیچ‌گاه خطی نیست. این متن تجربیات و بینش‌هایی است که در جلسات با مراجعان شکل گرفته است.

جابجایی و هویت؛ پایه‌ای که منابعش تغییر می‌کند

وقتی جنگ شروع شد، بسیاری از مراجعانم از ریشه‌های زندگی پایدارشان جدا شدند. معلمان دیگر کلاس ندارند، والدینی که نمی‌دانند چطور در فرهنگی جدید فرزندان را راهنمایی کنند، و حرفه‌ای‌هایی که ناگهان احساس نادیدگی می‌کنند. نقش‌ها ظرف یک شب از بین می‌روند و این فقدان کارکرد اجتماعی باعث گسست عاطفی و سردرگمی می‌شود. افراد گاهی احساس می‌کنند «دارند زندگیِ کسی دیگر را تماشا می‌کنند»، حالتی شبیه به معلق بودن در زندگی—نه به خاطر بی‌حرکتی، بلکه به این دلیل که زمین زیر پا خیلی سریع جابه‌جا شده است. 😶‍🌫️

تأثیر فقط بر هویت فردی نیست؛ جوامعِ کامل هم چارچوب‌های معنا و هویت‌شان را از دست می‌دهند. فرهنگ، آیین‌ها و ساختارهایی که به مردم معنا و احساس تعلق می‌دادند مختل می‌شود. حتی آوارگی داخلی در داخل کشور هم اثرات روان‌شناختی مشابهی دارد؛ مکان تغییر می‌کند اما احساس فروپاشی همان است.

سوگی که تمام نمی‌شود — پیچیدگی، سردرگمی و فقدان جمعی

سوگ در وضعیت جابه‌جایی شبیه سوگ «معمولی» نیست؛ برای از دست دادنِ روال‌ها یا نقش‌ها مراسم خداحافظی رسمی وجود ندارد. به جای آن، سوگ به‌صورت سردرگمی، احساس گناه، خستگی مداوم و تردید در خود ظهور می‌کند. بسیاری از مراجعان معیارهای آنچه در روان‌پزشکی «سوگ پیچیده» نامیده می‌شود را دارند؛ سوگی که حل نشده می‌ماند، نه به این خاطر که کسی نمی‌خواهد بهبود یابد، بلکه به این دلیل که فرصت سوگواری درست و کامل را نداشته است.

در کارم دیده‌ام که سوگ جابه‌جاشده‌ها لایه‌ای است و شامل مواردی مانند:
– از دست دادن خانه و همه چیزهایی که آن خانه نماینده‌شان بود؛
– از دست دادن جامعه و جایگاه فرد در آن؛
– از بین رفتن تصویری که از آینده در ذهن داشتند؛
همچنین احساس گناه بازماندگان (survivor’s guilt) بسیار شایع است، مخصوصاً در کسانی که خانواده یا عزیزان را پشت سر گذاشته‌اند. این احساسات می‌توانند فرایند بهبودی و توانایی تجربه شادی را پیچیده کنند. 🌫️

موضوعات اصلی در جلسات درمان — آنچه در اتاق درمان می‌بینم

عملکرد ظاهری، شکست درونی
از بیرون افراد ممکن است خوب به نظر برسند؛ سرکار می‌روند، کلاس زبان می‌روند و از خانواده مراقبت می‌کنند. اما در درون بسیاری از آن‌ها احساس تهی یا بی‌حسی پایدار دارند. درمان فضایی برای متوقف شدن و لمسِ آنچه زیرِ مسئولیت‌ها و مقاومت پنهان شده فراهم می‌آورد.

جابجایی نقش‌ها بین کودکان و والدین
جوان‌ترها که ترجمه می‌کنند یا به‌عنوان میانجی با صاحب‌خانه صحبت می‌کنند، نقش‌ها عاطفی و خسته‌کننده می‌شود. درمان به شفاف‌سازی توقعات، تایید دشواری‌ها و بازگرداندن تعادل کمک می‌کند.

فشار ناشی از عدم قطعیت مزمن
زندگی در حالت معلق—منتظر تمدید ویزا، نگرانی برای خانواده یا ناتوانی در تصمیم‌گیری برای بازگشت یا ماندن—این عدم قطعیت فقط یک مشکل اداری نیست بلکه عمیقاً روان‌شناختی است و حس کنش‌پذیری فرد را تضعیف می‌کند.

تعلّق برهم‌خورده
حتی در جوامعی که میزبانان مهربانند، بسیاری می‌گویند احساس «بیگانه بودن» می‌کنند و از خودِ پیشینشان جدا شده‌اند. کمک به آن‌ها برای بازپیوند با بخش‌های از دست‌رفته هویت، یکی از اهداف مهم درمان است.

میزبان‌ها هم درگیرند 🤝
مهاجرت فقط برای کسانی که جابه‌جا شده‌اند دشوار نیست؛ جوامع میزبان هم ممکن است واکنش‌هایی نشان دهند: خستگی از کمک کردن بدون دانستن چطور، ترس از تغییر هویت فرهنگی، یا احساس گناه نسبت به راحتیِ خود در برابر رنج دیگران. اگر این واکنش‌ها حمایت نشوند، می‌توانند به فاصله گرفتن و قضاوت منجر شوند و احساس بیگانگیِ بیشتری در میان جابه‌جا‌شدگان ایجاد کنند. ادغام واقعی تنها به مدارک و کاغذبازی مربوط نیست؛ این فرآیند نیازمند سازگاری دوطرفه، صبر و یادگیری عاطفی مشترک است.

داستان یک خانواده

با یک خانواده چهارنفره اوکراینی کار کردم که به غرب اروپا نقل‌مکان کرده بودند. والدین در اواخر سی‌ها بودند؛ مادر حملات پانیک مکرّر داشت، پدر سنگین و کم‌حرف شده بود، دخترشان در مدرسه کناره‌گیر شده و پسر شش‌ساله شب‌ها ادرار می‌کرد و از تنها خوابیدن می‌ترسید. 😊

از ساختار شروع کردیم: آیین‌های خانوادگی مثل وعده‌های غذایی مشترک و برنامه خواب دوباره برقرار شد. والدین با تمرین‌های کوتاهِ تنفسی و «اسکن بدن» بین جلسات کار کردند تا به مهارت‌های تثبیت‌سازی برسند. به سوگ هم فضا دادیم؛ هر عضو خانواده دفترچه‌ای ساخت تا نه فقط درباره از دست دادن‌ها بلکه درباره لحظاتی که با خود برده بودند—ترانه‌ها، بوها، تصاویر—ثبت کند. به مرور کودک‌ها بهتر خوابیدند، پدر بیشتر درگیر شد و حملات پانیک مادر کاهش یافت. 🌱

چگونه واقعاً حمایت کنیم

بسیاری می‌خواهند کمک کنند اما نمی‌دانند چطور. این‌ها از زبان کسانی است که جابه‌جا شده‌اند و گفته‌اند کمک‌کننده است:
– مداوم حضور داشته باشید؛ کارهای کوچک اهمیت دارند. 🤝
– بپرسید حالشان چطور است—اما برای شنیدنِ واقعی آماده باشید.
– فقدان را کوچک نشمارید؛ احساس امنیتِ فعلی غم را پاک نمی‌کند.
– نسبت به ناراحتی‌ها باز بمانید؛ رشد در گفتگو و مواجهه اتفاق می‌افتد، نه در تلاش برای کامل بودن. ❤️

ادغام نیازمند سازگاری جامعه میزبان و جابه‌جا‌شده‌هاست؛ بدون این فرایند دوطرفه، ادغام واقعی رخ نخواهد داد.

بیش از سه سال پس از آغاز جنگ، کار روانی هنوز در آغاز راه است. برای بسیاری از مراجعانم بهبودی به معنای بازگشت به کسی که قبلاً بودند نیست، بلکه یادگیری زندگی معنادار در قالبِ «خودِ اکنون» است. درمان نقش مهمی ایفا می‌کند، اما جامعه، سیاست‌گذاری و فضاهای بین این‌ها نیز به همان اندازه اهمیت دارند. مهاجرت تنها تغییرِ جغرافیایی نیست؛ دگرگونیِ خودِ انسان است. اگر ما حاضر باشیم این دگرگونی را با صداقت، صبر و فروتنی دید بزنیم، می‌تواند نه فقط داستانی از فقدان، بلکه داستانی از تاب‌آوری و بازآفرینی باشد. 🌟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تمامی حقوق فکری این سایت متعلق به zahim بوده و هرگونه کپی برداری اگر به کارت میاد نوش جونت