فراز و نشیب زندگی جمعی — کتاب جدیدی تجربیات خلاقانهٔ افراد در همهٔ سنین را دربارهٔ زندگیِ متقابل و دریافت حمایت و ارتباط به اشتراک گذاشته است 😊
کتاب Living, Together: Reimagining Community in the Age of Disconnection از نشر Beacon Press به تازگی منتشر شده و مجموعهای از نوشتهها را دربارهٔ شکلهای گوناگونِ «زندگی جمعی» کنار هم قرار داده است؛ از تجربههای میاننسلی و cohousing گرفته تا راهحلهای غیررسمی و روزمره برای همبستگی.
اگر در چیزی دچار مشکل باشید، بهطرزی یا شکلی احتمالاً پاسخ آن در جامعه است — این تجربهٔ شخصی من در ۴۶ سال زیستن روی این سیارهٔ گاه تنهاتر بوده است. وقتی در انتخاب مدرسهٔ فرزندم گیج شدم، گروهی از والدین وفادار در سراسر کشور را پیدا کردم که برای یکپارچگی تلاش میکردند. وقتی با بحرانِ سیستم مراقبت از سالمندان برخورد کردم، برنامههای روزانه، گروههای حمایتی و انواع جمعسازیها برایم آرامشآور بود. 🫶
وقتی در اواخر بیستسالگی باردار بودم و دنبال راه بلوغ بودم، با اشتیاق پذیرفتم که در یک cohousing میاننسلی و بیندینی با چند نفر باتجربهٔ جامعههای هدفمند زندگی کنم. بیش از یک دهه آنجا بودم و این تجربه دید من را دربارهٔ وفور، همکاری و حتی کاربردهای گوناگون سبزیجات خانگی (بله، kale هم) کاملاً تغییر داد.
بنابراین منطقی است که از انتشار مجموعهٔ Living, Together خوشحال باشم. در این کتاب چند تن از اندیشمندان معاصر دربارهٔ وابستگی متقابل نوشتهاند، از جمله Rhaina Cohen (نویسندهٔ The Other Significant Others) و Dani McClain.
در ادامه گفتوگویی با ویراستار این مجموعه، Samantha Paige Rosen، میآید. این گفتوگو نکات شخصی و عملی دربارهٔ زندگی چندنسلی، بازتنظیم روابط بزرگسالان و نقشِ پول در انتخاب نوع زندگی جمعی را پوشش میدهد.
Courtney Martin: شما کتاب را با تجربهٔ لذتبخش زندگی کردن با والدینتان در دوران بزرگسالی آغاز میکنید — وضعیتی که از یک بحران آغاز شد اما تبدیل به یک انتخاب شده است. به نظر میرسد در خانههای چندنسلی یکی از چالشها بازآفرینی (rewiring) روابط بزرگسالی است تا بازگشت به الگوهای اولیهٔ کودکی رخ ندهد. وقتی همهتان بهعنوان بزرگسال کنار هم زندگی میکردید، چطور این بازآفرینی را انجام دادید؟
Samantha Paige Rosen: برای من و والدینم چند عامل متفاوت دست به دست هم داد. بخشی از بازنویسی پیش از نقل مکانم به خانهٔ آنها شروع شد؛ وقتی ۲۴ ساله بودم نُه ماه با آنها زندگی کردم و در سالهای بعد هم تابستانها سراغشان میرفتم. در این مدت آنها بزرگسالی مرا دیدند و من هم آنها را با عینکِ یک بزرگسال جوان مشاهده کردم؛ این تجربه دوطرفه پایهٔ دوستی در سطحِ بزرگسالان شد و وقتی ۲۹ ساله شدم و برای شش سال ماندگار شدم، میتوانستیم بر همان بنیاد بسازیم 😊
مسئلهٔ دیگر، ارتباط است. من دربارهٔ احساسات و دیدگاههایم صحبت میکنم و میخواهم عزیزانم هم راحت باشند همین کار را بکنند. مادر من همیشه شوخی میکند که من همهچیز را تا مرز حرفزدنِ زیاد میکشم، و میدانم باید زمان مناسب را انتخاب کنم؛ نه همیشه همه پذیرای بحث نیستند. اما همین مهارتِ ارتباطی من و باز بودن والدینم کمک کرد تا بهعنوان بزرگسال همدیگر را بفهمیم.
وقتی در شش سالی که با والدینم زندگی کردم، مادرم گاهی مثل گذشته مهربانیِ بیشازحد نشان میداد یا پدرم دربارهٔ رفتوآمدهایم خیلی نظر میداد، من میتوانستم با احترام بگویم «ممنون، دوستت دارم، اما من بهعنوان یک بزرگسال از پسش برمیآیم.» اگر بر اساس رفتارِ کودکی من چیز نادرستی فرض میکردند، با ملایمت اشاره میکردم که این دیگر منِ سیوچندساله نیست. البته این دوطرفه بود و من هم میگفتم آنها میتوانند مرا هم صدا کنند.
شاید عنصر شانس و شخصیت هم در میان بود؛ من لازم ندارم همیشه کنترل را در دست داشته باشم و از اندکی مهربانی هم نرنجیدهام، اما خواهران کوچکم هرگز نمیتوانستند همانجا بهعنوان بزرگسال زندگی کنند چون استقلالشان برایشان مهم است. برای کسانی که در خانههای چندنسلی با مشکل بازآفرینی روبهرو هستند، توصیهام این است: تغییرات خود را هم بگویید و هم نشان دهید — و از عزیزانتان بخواهید همین کار را بکنند. ارتباط همهچیز است؛ و وقتی حرف کارگر نیفتد، نشان دادن موثر است.
Courtney Martin: یکی از موانع بزرگ برای زندگی خلاقانه و متقابل، هزینه است. ایجاد cohousing معمولاً پرهزینه است و به همین دلیل این حرکت هنوز خیلی در دسترس نیست. دربارهٔ نقشِ مالی در توانایی ما برای «بازتصور جامعه» چه آموختی؟
Samantha Paige Rosen: من هم حسِ دورافتادن از زندگی جمعی بهدلیل قیمت را درک میکنم. یادم میآید دوستی مقالهای دربارهٔ cohousing فرستاد وقتی من در تنهایی و فشار بودم؛ او قبل از اینکه خودم بفهمم دید که من به زندگی جمعی احتیاج دارم. اول از دیدنِ چیزی که لازم داشتم اما نمیتوانستم هزینهاش را بپردازم عصبانی شدم. اما چند هفته بعد که با والدینم زندگی میکردم، متوجه شدم در قالبی دیگر داشتم بهنوعی communal living را تجربه میکردم.
امروزه من در یک townhouse تنها زندگی میکنم و والدینم در آنطرف پارکینگ. حداقل دو بار در هفته با هم شام میخوریم، خریدها را شریک میشویم، همدیگر را برای نگهداری حیوانات کمک میکنیم؛ من هر روز گربهام را در کوله به خانهشان میبرم تا با گربههایشان بازی کند. بعضی ممکن است بگویند من تنها زندگی میکنم، ولی عملاً از مزایای زندگی جمعی بهصورت غیررسمی بهرهمندم و این برایم قابلپرداختن است.
بههیچوجه ادعا نمیکنم پول بیتأثیر است؛ دسترسی گستردهتر مطمئناً به منابع مالی بستگی دارد. ولی در Living, Together بیشترِ داستانها به مدلهایی میپردازند که ورودشان لزوماً گران نیست. هدف من این بود که خوانندهها احساس کنند گزینههای متنوعی برای تأمین نیازهای جمعیشان وجود دارد. در کتاب، نویسندگانی مثل Amanda E. Machado و Rhaina Cohen دربارهٔ اجارهٔ خانه با دوستان مینویسند و Elizabeth Hart Bergstrom دربارهٔ زندگی در فضایی مجزا بالای خانهٔ والدینش، Dani McClain دربارهٔ زندگی در خانهٔ دوران کودکی با مادر و دخترش و Gabrielle Korn دربارهٔ داشتن خانهای با استودیوی ضمیمه که آن را گاهی برای اقامت نویسندگان در اختیار رایگان میگذارد روایت میکنند.
همچنین Suanne Carlson نگاهی به زندگی نومدیک دارد — انتخابی که به او اجازه میدهد سفر کند، در طبیعت خانهگی کند و با دیگر نومدها که دیدگاه مشابهی دارند گرد هم آید. Tiffany Harris از تبدیل علاقهاش به داشتن هماتاقی به حرفهای میگوید و Simone Gorrindo دربارهٔ رابطهٔ متقابل با یک همسایه در دوران همسری نظامیاش مینویسد. همهٔ این شکلهای زندگی جمعی مزایا و معایب خود را دارند؛ هیچ شیوهٔ کامل و بدون اصطکاکی وجود ندارد. اگر دنبال فضای کاملاً جدا هستید، بله ممکن است گرانتر باشد؛ اما گزینههایی مثل tiny house communities، fourplexes، یا Accessory dwelling units و حتی آپارتمانهای کنار هم هم هستند. اگر از چارچوبِ رسمیِ intentional communities خارج شوید، میتوان حس جمعی را به شکلهای بسیار متنوعی اختراع کرد! 🌱
Courtney Martin: بزرگترین شگفتیِ کار روی این مجموعه چه بود؟
Samantha Paige Rosen: کار روی این آنتولوژی دیدِ من را از زندگی جمعی گستردهتر کرد. حالا معتقدم communal living هر راهی است که فرد بهطور منظم با دیگران حول «پایگاه خانگی» خود وابستگی متقابل دارد: بهاشتراک گذاشتن زمان، منابع و حس امنیت. شاید چند نسل خانواده در فاصلهٔ پیادهروی از هم باشند، یا همسایگانی که عمداً هر روز وقت میگذارند، خرید یا وعدهٔ غذا را شریک میشوند و همدیگر را به قرارهای پزشکی میرسانند.
برای من زندگی جمعی کمتر دربارهٔ سقف خانه است و بیشتر دربارهٔ میزانِ نیتِ وابستگی متقابل با دیگران. خواندن گفتوگو با Hank Gamel و Fran Biederman در Living, Together که Fran در ۹۱ سالگی از روشهای مختلفی میگوید که او و همسایهاش همدیگر را حمایت میکنند، این ایده را روشنتر کرد؛ همینطور مقالات Kristen Arnett و Simone Gorrindo. دوستان انتخابی Kristen همه در فاصلهٔ کوتاهی از هم زندگی میکنند، هر رویداد را جشن میگیرند و موقع نیاز درِ خانهٔ کسی را باز میکنند؛ همسایهٔ Simone به او یاد داد که چگونه همزیستیِ متقابل میتواند به زندگیِ روزمره معنا دهد.
در نهایت، Living, Together دعوتی است برای بازاندیشی نسبت به جامعه: نه ضرورتاً ساختنِ یک پروژهٔ بزرگ و گران، بلکه یافتن راههایی خلاقانه و قابلاجرا برای پیوند و حمایت متقابل در زندگی روزمره. اگر بخواهید، هر کسی میتواند مدلِ خودش را بسازد — حتی با گامهای کوچک و قابلپرداخت 😊🤝