چطور دختربچهام و من با عشق مشترکمان به Knicks به هم نزدیک شدیم 🏀 — این علاقه مشترک به ما زبان مشترکی داد، رابطهمان را تقویت کرد و درسهایی درباره تعلق، تابآوری و شادی هدیه کرد.
دقیقاً یادم هست چه لحظهای شد که دخترم تبدیل به یک هوادار دوآتشهٔ New York Knicks شد. مدتها آرزو داشتم این اتفاق بیفتد، اما مثل خیلی از والدین کمکم پذیرفته بودم که ممکن است هرگز رخ ندهد؛ کاری که پدر و مادرها اغلب با علایق فرزندانشان باید انجام دهند.
عکس یادگاری من و Amanda در یک بازی Knicks.
آن ماجرا مربوط به ماه مه گذشته بود؛ Knicks در بازی اول فصل حذفی مقابل حریف پرطرفدار Boston Celtics قرار داشت. آنها اوایل نیمهٔ دوم با اختلاف ۲۰ امتیاز عقب افتادند، اما تا پایان کوارتر سوم و در کوارتر چهارم تیم مقاوم Knicks کمکم بازی را به نفع خود برگرداند. آن شب من در برانکس و در یک بازی Yankees با دوستان بودم، اما Amanda — که در ۱۲ سالگی با وجود اینکه از طرفداران من بود، چندان عمیق در تیم غرق نشده بود — داشت بازی را بهطور غیررسمی در خانهٔ مادرش تماشا میکرد. وقتی روند بازگشت Knicks آغاز شد، برایم پیامک زد: “You watching this game, bruh?”
شروع کردم امتیازها را روی تلفن چک کردن و دیدم سیگنال به اندازه کافی قوی است که بتوانم بازی را ببینم. Amanda و من با هر حرکت که فاصله را کمتر میکرد، مثل دیوانهها پیامک ردوبدل میکردیم: “Did you SEE that shot, Dad?” و “Holy crap, they just hit another three!!!” و “I can’t believe we might actually WIN this game!!” وقتی Knicks بازی را مساوی کردند و Celtics درخواست تایم اوت داد، Amanda نفسنفسکنان زنگ زد و با هم تکتک حرکات بزرگ را مرور کردیم و از آنچه میدیدیم شگفتزده شدیم.
کمکم از بازی بیسبال که آن موقع در آن بودم منصرف شدم و تمام توجهام به بازی Knicks شد؛ بازی با یک دزدیدگی بزرگ از ستارهٔ Celtics به پایان رسید که برد را قطعی کرد. Amanda و من از شدت خوشحالی کنترلمان را از دست دادیم 😄. دو شب بعد، وقتی همراه هم بازی دوم را دیدیم، تقریباً همان سناریوی اولین بازی تکرار شد — دوباره Knicks اوایل بازی را با اختلاف ۲۰ امتیاز عقب افتاد اما به تدریج برگشت. همان بازیکنی که در بازی اول ضربهٔ نهایی را زد، در بازی دوم هم دوباره همان کار را انجام داد و پیروزی را رقم زد. ما هر حرکت خوب Knicks را با هورای بلند و هر شوت از دست رفتهٔ Celticsِ منفور را با شادی جشن میگرفتیم. تیم شهر ما در نهایت این سری را با نتیجهٔ ۴-۲ و در یک شگفتی بزرگ برد. در ادامه تیم دوباره سرِپا ایستاد و متأسفانه ستارهٔ بزرگ Celtics در میانهٔ سری دچار مصدومیت فصلشکن شد. آن بازیها، بهویژه دو پیروزی دراماتیک ابتدای سری، لحظهای بودند که فهمیدم Amanda واقعاً شیفتهٔ Knicks شده و فصل جدیدی از هیجان در رابطهٔ ما باز شده است.
ساختن رابطهای که میخواستم
پدر خودم، که همراه مادرم از هنگکنگ به آمریکا مهاجرت کرده بود، در دههٔ ۱۹۷۰ چند باری من و برادرم را به بازیهای Yankees برد تا ما را با این سرگرمی «بهاصطلاح آمریکایی» آشنا کند. اما او آدمی دور بود؛ در فرهنگ و زمانی متفاوت رشد کرده بود و بعدها فهمیدم زخمهای کودکیاش رویش اثر گذاشته. وقت زیادی برای توضیح بازی یا رفتارها نمیگذاشت. بنابراین گرچه آن حضور در بازیها و سلطهٔ Yankees در آن سالهای شکلگیری باعث شد من تیم را دوست داشته باشم، هیچوقت این عشق را با رابطهام با پدر پیوند نزدم.
از وقتی Amanda به دنیا آمد، قسم خوردم که اوضاع متفاوت باشد — نه فقط در زمینهٔ ورزش. از همان اوایل سعی کردم او را تشویق و احساساتش را تأیید کنم؛ شخصیتهای مشابهمان — بردبار، حساس نسبت به احساس دیگران، گاهی مضطرب و خیالپرداز — ما را بیشتر به هم وصل کرد. در بزرگشدن با هم روی فعالیتهای خلاقانه مثل آشپزی و بهویژه شیرینیپزی و ساختن شعرهای دستکاریشده برای آهنگهای محبوب وقت میگذاشتیم.
وقتی Amanda حدود شش ساله بود، من و مادرش از هم جدا شدیم و حضانت مشترک ۵۰-۵۰ داشتیم، با نوبتگردانی هر دو تا دو سه روز. این موضوع میل من را برای حفظ رابطهای نزدیک با Amanda بیشتر کرد و میخواستم مطمئن شوم که او دیده و حمایت میشود. مدتی او را با خودم به یک کلینیک بسکتبال بزرگسالان میبردم که هر یکشنبه شرکت میکردم؛ بعد از جلسه، توی راهرو تمرین دریبل میکردیم. هنوز ویدیویی دارم که او چندتا crossover موفق انجام میدهد و با افتخار میگوید: “I’m probably the first kid that’s ever done that!” وقتی مردد شدم قبول کنم، سریع اصلاح کرد که منظورش یک کودک “my age!” بوده 😂.
اما علاقهٔ Amanda به بازی کردن کمکم کمرنگ شد و رویاهای من برای مربیگری او به ستارهٔ آیندهٔ بسکتبال محو شد. فهمیدم چنین چیزهایی را نمیشود تحمیل کرد، اما حداقل امیدوار بودم از تماشای بسکتبال و تشویق تیم شهرمان — Knicks — با هم لذت ببریم. خودم که یک فرزند مهاجر محتاط و گاهی خجالتی بودم، از کودکی قدرت هواداری تیمها را برای ایجاد ارتباط با دیگران شناخته بودم. تشویق Knicks و Yankees بستری فوری ایجاد میکرد که در کنار غریبهها احساس امنیت بیشتری کنم. نه عجیب بود و نه تصادفی که در دهههای بعدیِ زندگیام دوستان نزدیک زیادی از طریق عشق مشترک به Yankees و Knicks و تماشای بازیها پیدا کردم.
تحقیقات اجتماعی هم نشان میدهد وقتی افراد احساسات را بهصورت گروهی تجربه میکنند، آن هیجانات عمیقتر و ماندگارتر میشوند. چه تجربهای میتواند با بالا و پایینهای احساسی همراه با تشویق یک تیم حرفهای رقابت کند؛ شادی و امید در کنار هراس و دلشکستگی، گاهی ظرف چند ثانیه؟ همچنین مطالعات زیادی میگویند پدرها اغلب از طریق بازیهای پرهیجان و هیجانی با فرزندانشان ارتباط میسازند و این تعاملها میتواند تنظیم هیجانی و اعتماد را تقویت کند.
تصویر مشترکی که برای Amanda و خودم داشتم، لحظات خوب زیادی را نوید میداد، اما در سالهای ابتدایی زندگی او Knicks عملکرد بدی داشت — تیمی که بهخاطر انتخابها و معاملههای اشتباه مدیریت، تبدیل به موضوع تمسخر شده بود. یک دوره حتی مجبور شدم او را به چند بازی Brooklyn Nets ببرم؛ بلیتها ارزانتر و تیم بهتر بود. با این حال جذبهٔ Knicks هنوز در قلب بیشتر نیویورکیها، از جمله من، پابرجا بود؛ تاریخ غنی و گذشتهٔ پرافتخار تیم باعث شد وقتی در دوران پاندمی تیم کمکم رقابتیتر شد، دوباره جذبش شوم. مالک قبلی که همیشه دخالت میکرد، رویکرد دستکمگیرانهای اتخاذ کرد و یک دفتر جلو تازه با خرید بازیکنان توانا وضعیت را تغییر داد. من هم کمکم بازیهای بیشتری را تلویزیونی تماشا میکردم و Amanda گهگاه کنارم مینشست و با بعضی بازیکنان آشنا میشد — حتی با بازیکنان دشمن مثل Celtics.
در سری حذفیِ تعیینکنندهای که سال گذشته با Boston داشتیم، در بازی دومی که با هم تماشا میکردیم، Amanda و من یک روتین ویژه ساختیم. یکی از بازیکنان Knicks، Karl Anthony Towns که بهخاطر حروف اول اسمش KAT صدا زده میشود، یک بسکت فوقالعاده زد و ما دستمان را مثل پنجهٔ گربهها درآوردیم 🐱. بعد برای بقیهٔ بازیکنان هم حرکات مخصوص خودمان را ساختیم. بعد از سهگانههای Jalen Brunson، رهبر آرام تیم، حرکت بوسیدن سه انگشت هر دست و بردن آنها به آسمان را تقلید میکردیم و فریاد میزدیم “JB!” برای fast breakها و تکهای پر تلاش Josh Hart، مشت را روی قلب میزدیم. شوتهای تمیز Mikal Bridges با تکان دادن انگشتها و فریاد “building Bridges!” همراه شد. برای OG Anunoby که قدبلند و چابک بود، حرکت مناسب دیرتر پیدا شد: بعد از یک دانک محکم او، دوربین جمعیت را نشانت داد و به Bill Bradleyِ قدیمی زوم کرد که دستهایش را یک “O” بزرگ بالای سرش ساخت — همان لحظه متوجه شدیم علامت جشنِ ما برای OG همین است. هر بازیکن جدید که به تیم میآمد، ما هم یک اشارهٔ جدید ابداع میکردیم، تستش میکردیم و اگر لازم بود اصلاح میکردیم. وفاداری مشترکمان به یک تیم باعث شد زبان مخصوص خودمان را داشته باشیم 🙌.
درسهایی فراتر از بسکتبال
این پیوند با Amanda باعث شد بعضی از تواناییهایش را واضحتر ببینم و بیشتر قدردانش باشم. همیشه میدانستم که او یادگیرندهٔ سریعی است، اما گاهی از درک نکات ریز تاکتیکیِ بسکتبال هم شگفتزده میشدم. یکبار پرسید: “If the other team keeps fouling Mitch Robinson —” که اشاره به مرکز Knicks داشت، مردی که گاهی با پرتابهای آزاد ضعیفش باعث میشد حریفها عمداً او را خطا کنند — “why don’t the Knicks just take him out of the game?” برایش توضیح دادم: “Well, that’s exactly the calculation the Knicks have to make. Is it worth it to keep Mitch in for his incredible defense and rebounding, or do you sit him because of his offensive liabilities? The answer varies depending on the situation.” او با سرعت سر تکان داد و فهمید.
بار دیگر پرسید چرا گرفتن rebound وقتی تیم در دفاع است آسانتر به نظر میرسد تا زمانی که در حملهاند. به او گفتم این مسئله به موقعیت و proximity to the rim و به توانایی تیم در box out مربوط است — مدافعان معمولاً نزدیکتر به سبد قرار میگیرند و برای ریباند آماده شدهاند، درحالیکه حملهکنندهها باید در مقابل مدافعان فضا باز کنند و پس از شوت به سمت توپ هجوم برند. همین فاصلهٔ کمتر تا سبد و برتری در موقعیتگیری است که معمولاً گرفتن rebounds دفاعی را راحتتر میکند 🏀.